X
گل ما
وَإِن يَكَادُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَيُزْلِقُونَكَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّكْرَ وَيَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ
تاريخ : دوشنبه 6 مرداد 1393 | نویسنده : مامان رها
بازدید : 162 مرتبه

سلام به رهای گلم.

دخترم هزارماشاالله خانوم شدی. امروز سی مین روز ماه رمضانه و فردا عید فطره. شما دخترگلم 10 مرداد دوسال و دوماهت تموم میشه. عین ضبط صوت میمونی. علاقه زیادی به شنیدن شعر و حفظ کردنش داری. خیلی هم حاضرجوابی و حضورذهن خوبی داری.حدود یک ماه هم هست که میری مهدکودک و عاشق خاله نسرین و مهدکودکت هستی. کلی شیرین زبونی میکنی. اگه بخوام یکی یکی کارای بامزه ت را بگم مثنوی هفتاد من کاغذ میشه. علاقه زیادی به بازی با لگوها، حیوانات، و نقاشی داری. همین طور مامان بازی با عروسکت بلقیس و بقیه عروسکای جورواجورت. خیلی هم لجباز شدی و برای رسیدن به مقصودت خودت را به زمین و زمان میزنی. 12 تیر عرشیا پسر دایی محمد به دنیا اومد و تو دیگه الان کوچکترین نوه خانواده نیستی. مدام گوشی دستت میگیری، حتی گوشی تخیلی، با عرشیا، دایی، خاله ها، خاله نسرین، عزیز، آقاجون حرف میزنی.

خیلی به وسایلت دلبستگی داری. هروقت صدات میکنم رها میگی جونم. چند روز پیش داشتی نقاشی میکشیدی گفتم چی داری میکشی گفتی زرافه. من بد شنیدم گفتم ظرف؟ گفتی زرافه! زرافه! الانم دارم گردنشو میکشم.آقاجون کهخونه میاد خوشحالی میکنی میدوی تو خونه و میگی آقاجون ما اومد. تازگی ها خیل به موبایل مامان علاقه مند شدی و سر همین باهم درگیری داریم جوجه ی من. مگه تو نمیدونی موبایل مضره؟ برای تولد دوسالگی ت یه جشن تولد خوب گرفتم با تم هلو کیتی. تزئیناتش را خودم اماده کردم. تو هم کلی ذوق تولدتو داشتی. روزا که از کار میومدم میگفتی مامان بیا برام هلو کیتی درست کن.

شبا قبل خواب میگی قصه خاله پیرزن را بگو و وقتی شروع میکنم به خوندن قصه خاله پیرزن و کدوقلقله زن میوناش مکث میکنم و تو یه جاهایی ش را میگی. کلا خیلی باهوش و بلایی. هزار ماشالله.

عصرا که از سرکار میام اینقدر باهم بازی میکنیم و برات شعر و کتاب میخونم که حسابی خسته میشیم. دیشب برات لازانیا درست کرده بودم کلی دوست داشتی. وقتایی که برات آشپزی میکنم  و تو با ذوق و شوق غذاتو میخوری کلی کیف میکنم.

هفته ی پیش داشتیم باهم نقاشی میکردیم گفتی مامان خونه بکش. بعد گفتی آقاجون را بکش.بعد گفتی مامان جون عزیز را بکش. بعد گفتی منو بکش. بعد گفتی خودتو بکش. بعدم گفتی من خونه مون را دوس دارم. کلا لذت میبرم از این حجم شادی که در تو وجود داره.

چندوقت پیش بازی های جام جهانی 2014 برزیل بود که تیم ملی ایران هم در اون شرکت داشت. همین طور بازی های جهانی والیبال. شمابه اتافق مامانبازی هار ا می‌دیدی و خیلی سفت و سخت هم ایران را تشویق میکردی. هنوز هم تا تلویزیون صحنه مسابه ورزشی میذاری به حالت هورا دستات را یماری بالا و ایران ایران میکنی. یوزپلنگان را که صداو سیما برای تیم ملی فوتبال گذاشت خیلی دوست داشتی. الانم توی حیوانات اسباب بازی ت یه پلنگ داری میگی این یوزپلنگان منه! :*

یه گله ای هم که ازت دارم اینه که نمیذاری صداتو درست ضبط کنم یا فیلم ازت بگیرم. به خصوص الان که شیرین زبون شدی و این قدر دلبری میکنی ازم. تا میبینی موبایل یا دوربین دستمه سکوت پیشه میکنی.پس من چطوری این لحظه ها را قاب  بگیرم برای فرداهایی که بزرگ شدی عشق کوچولوی من؟

دخترگلم رهای نازنین من بی نهایت دوستت دارم. آرزوی سلامتی و شادی و خوشبختی تو را دارم عزیزم. من و تو باید قوی باشیم. امیدوارم هیچ وقت هیچی نتونه بین ما فاصله بندازه. عاشقتم دختر مهربون و باهو ش و لجباز من.

 



موضوع :
تاريخ : چهارشنبه 17 ارديبهشت 1393 | نویسنده : مامان رها
بازدید : 368 مرتبه

*دخترکم دارد عقب عقب می‌رود. می‌خورد به در. در با صدای مهیبی بسته می‌شود. سرش را می‌مالد و نگاه چشمان من می‌کند. واکنش مرا میخواهد ارزیابی کند. می‌خندم و می‌گویم چی شد دخترم؟ سرت که پوکید! مراقب باش.. غش غش می‌خندد و تکرار می‌کند: سرم پوکید.

 

*آخرشب است رهاجانم خوابیده. من اما خوابم نمی‌برد. چراغ ها را خاموش می‌کنم و می‌روم پایین پیش پدر و مادرم و به گپ و گفت و خنده وقت می‌گذرانیم. صدای دخترکم می آید که مرا صدا می‌زند. بدوبدو می‌روم. می‌بینم دم در  ایستاده با همان زبان کودکانه اش می‌گوید مامان بیا بخواب. خیلی قوی طور و قاطع توی تاریکی راهش را پیدا می‌کند و مرا به دنبال خود می‌کشاند و به بستر خواب رهنمونم می‌کند. نه گریه و نه از این اداها. خوشم می‌آید از این اخلاقش.

*یک شب از همین شب ها تا دیروقت مهمان داشتیم. ساعت خواب رها دیر شد. خلاصه میهمان ها رفتند و مارفتیم بالا و دخترکم اماده خواب شد. من اما داشتم دور و برخودم تاب میخوردم و ریخت و پاش های خودم و دخترک را جمع میکردم. رها پتویش را روی سرش کشیده بود و مرا صدا میکرد و من به او وعده میدادم که کارهایم که تمام شد می آیم. قند و نبات من که دید  سرم گرم کار است، به حالت قهر پتو و بالشش را بغل گرفت و رفت جدا بخوابد. هول هول خودم را به او رساندم و گفتم بیا کارهای من تمام شد دیگر بخوابیم، قبول نکرد. قهر کرده بود و ناز میکرد. می‎گفت من میخوام اینجا بخوابم. خلاصه مرا تنها گذاشت و خودش هم دور از من تنها خوابید. من اما دلم تاب نیاورد و بعد که خوابش برد رفتم و سرم را کنار سر او گذاشتم و خوابیدم. ته دلم او را تحسین می‌کردم و می‌کنم به خاطر این غرور داشتن و قوی بودنش.

*تا جایی که می‌شود موبایل به بچه ها نمی‌دهم.  کنترل تلویزیون و دوربین و اینجورچیزها را هم. قانون برایش گذاشته‌ام که که مثلا کنترل تلویزیون باید دست بزرگتر باشد. یا دوربین دست مامان باشد و تو عکس هایش راببین. درباره مویایل آسان‌گیرترم. گهگاه کلیپ کودکانه ای اگر باشد، یا عکس ها و فیلم های خودش، یا بخواهم صدایش را ضبط کنم یا چه میدانم اینجور چیزها، راضی می‌شوم که کمی موبایلم دستش باشد. آن هم با تاکید بر این که شارژش زود تمام می‌شود و باتری ش ضعیف است. خلاصه چند روز پیش با رها جانم داشتم کلیپ حسنی نگو یه دسته گل را می‌دیدیم. کاری پش آمد من رفتم و موبایل دست او جاماند. وقتی آمدم انگار که منتظرم باشد، موبایلم را به من داد و  گفت مامان بگیرش. باتری ضعیفه :))

*به زیبایی توجه نشان می‎دهد وآن را تحسین می‎کند. می‎رود سر کمد لباس‌هایم و آنی را که از همه قشنگ‎تر است، نشان میدهد و میگوید خوشگله. مامان بپوشه. یا می‌آید صورتش را به صورتم می‌چسباند و ابروهایم را که تازه مرتب کرده‌ام، نوازش میکند و می‌گوید خوشگله. یا لباس زیبایی که تنش می‌کنم به خصوص اگر نو باشد خودش را با تحسین نگاه می‌کند و می‌گوید خوشگله. حالا میبین آقندر ها هم زیبا نیست اما به چشم دخترکم زیبا می‌آید. کلا "ژید"وار رفتار می‌کند و می‌کوشد زیبایی در نگاهش باشد نه در چیزی که بدان می‌نگرد.

*تازگی ها من و او باهم بازی های تخیلی می‌کنیم. دلش بهانه هله هوله می‌گیرد و من مشت خالی‌یم را تعارفش می‌کنم و می‌گویم بردار و او در حالی که غش غش می‌خندد، با ناباوری یکی از توی دستم برمی‌دارد و به به می‌کند و میگوید خوشمزه ست و باز میخواهد و باز تعارفش می‌کنم و این بازی ادامه دارد...

* می‌رود می‌نشیند سر کمد لباس هایش. جوراب‌هایش را میریزد بیرون.یک لنگه از جوراب منگوله دارش را پا می‌کند، با یک لنگه از جوراب صورتی یش که شکلک های خندان دارد. کلاه و شال می‌کند این وقت سال. سه تا  شال گردن رنگ و وارنگ دورگردنش میپیچد. مینشیند شلوارش را می‌پوشد. دوتا پایش سر از یک پاچه در می‌اورند. خنده ای می‌کند و از نو تلاش می‌کند و این بار موفق می‌شود. پاهایش را می‌چپاند توی کفش هایش. کلا عاشق لباس بازی است. گاهی سعی میکند از من تقلید کند در تا کردن لباس ها. لباس های تازه خشک شده اش را از من میگیرد پهن می‌کند روی زمین. آستین‌ها را تا میزند بعد یک تای ناشیانه‌ی دیگر میزند و در آخر لباسش را گوله می‌کند و میگذارد توی کشو. میرود سراغ بعدی.

*عاشق کیک و کوکی است. این که من را در حال اماده کردن کیک ببیند و ظرف کیک را در کایکروویو در حال چرخیدن.  دلش که هوس می‌کند، بی هوا می آید می‌گوید مامان کیک بپز. یا مامان کوکی می‌خوام. وقتی که دارم برایش یک چیز خوشمزه ای درست می‌کنم ذوق می‎کند و می‌گوید مامان به به بپزه. مامان برای رها کیک بپزه. خیلی مراقبم که بد غذا و ایرادگیر نشود. حتی اگر چیزی را دوست نداشته باشد بار اول، آنقدر به به و چه چه میکنم که دوباره می‌خورد ازآن و کم کم علاقه مند می‌شود. به همین شیوه توانستم او را به خوردن قارچ و قفلفل دلمه ای علاقه مند کنم و این برای من خودش یک پیروزی کوچک ست.

 

بله. این روزها که می‌گذرد شادم. شادم. شادم. نه از این که می‎گذرد از این که خوب می‎گذرد.



موضوع :
تاريخ : يکشنبه 7 ارديبهشت 1393 | نویسنده : مامان رها
بازدید : 234 مرتبه

27 فروردین 93 یکی از بهترین چهارشنبه های خدا بود. روزی که دوبار رها به آغوشم برگشت. دختر گلم عاشقتم. خیلی به م وابسته شدی و این دوری، دل های من و تو را به هم نزدیکتر کرده.

دوستت دارم و برات آرزوی بهترین ها را دارم. بهت اسمت را یاد دادم میگم اسمت چیه نازمیکنی میگی رَ خانوم.

عاشقتم رَ خانوم



موضوع :
تاريخ : دوشنبه 12 اسفند 1392 | نویسنده : مامان رها
بازدید : 266 مرتبه

چهارشنبه ٧ اسفند ٩٢

*جدا شدن هیچ آسون نیست. واقعا باید به عنوان آخرین راه بهش نگاه کرد. باید هزار راه نرفته را رفت. شاید درست شد همه چیز. اما نباید امید واهی داشت.

*الان یه ذره هم از جدایی م پشیمون نیستم. چون هزار راه نرفته را رفتم. جلوی ضرر را هرجا بگیری منفعت ه

*

پنجشنبه ٨ اسفند٩٢

*رها بهانه ای شده برای باباش برای اذیت و آزار من. واقعا دیگه نمیکشم

*مزاحم یعنی بابای دخترک که دست به هرکاری میزنه تا آرامش منو دخترک را سلب کنه. خسته شدم و ازت جداشدم. خسته ترشدم و دخترک را میدم بهت

*این بابای نامردی که میشناسم بچه ش را تن خود نمیگیره. برای گوشمالی نیاز داره بچه پیشش باشه یه مدت. تا ببینه بچه داری آسون نیست و دست از سر من و رها برداره

*اعصابم داغونه از دست بابای دخترک و کاراش. اینقدری که برخلاف همیشه که بچه م شیطونی میکرد و قربون صدقه ش میرفتم بدجور دعواش کردم :((

*این چندسال که مزدوج بودم حسرت به دل یه خرید خوب مونده بودم. امروز تلافی نو و کهنه را درآوردم و چیزایی را که میخواستم خریدم.

 

جمعه - ٩ اسفند ٩٢

*دخترک عروسکش سروناز را گذاشته توی ماشین خودش دره توی خونه تابش میده. هاها. الانم برد خوابوند :*

*از همین حالا دلم برای دخترکم تنگ شده. با تمام و جود و عشقم بهش نگاه میکنم و بغض میکنم. فکر این که شبا بدون اون بخوابم ویرونم میکنه.

*خواهرم زنگ زده احوالپرسی . سراغ دخترک را میگیره. مگه نبود بزنم زیر گریه.  فکر این که دیگه پیشم نخواهد بود و کسی سراغشو نمیگیره . .

*خدایا کمک کن بتونم این بحران را هم پشت سر بگذارم. خیلی سخته. خیلی سخته.خدایا خودت صبرم بده. بر اثر صبر نوبت ظفر آید

 * کاش حواسم پرت میشد. زیادی غمگینم.

*اگه دخترک رفت کوچ میکنم پیش مامان بابام. تحمل این که رها شب کنارم نباشه و تنهابخوابم خارج از توانمه.

 

*سرگیجه دارم. حالم خوب نیست. آخرش این نامرد یه روزی منو دقم میده. کاش برای همیشه می رفت از زندگیم.

* دخترک را باباش اومد برد. گفته باید نوشته بدین تا من بچه را پیش خودم نگه دارم.   بلوف میزنه یا واقعا بچه را پیش خودش نگه میداره؟

*دلم آشوبه. حس اون مادری را دارم که رفت پیش امام علی و به خاطر این که بچه ش اذیت نشه ازش گذشت و گفت من مادرش نیستم.

*حس میکنه نقطه ضعف از من گرفته. داره اینطوری اذیتم میکنه. هر روز یه بازی در میاره. خدا را شکر بچه کوچیکه تو این حال و هواها نیست.

*میخواد برای من پاترس بذاره. منم سرجاش میشونم. کاغذ نوشتم بچه را بهش بدم و حق ملاقات هفتگی داشته باشم. پام رفته روی بیل. باید کار یه سره شه.

*حالم خیلی بده. هر آن امکانش هست از حال برم. :(

*حالم  خوش نیست  دعا کنید برای من و دخترکم

 *بابای دخترک اومد درخونه دعوا و بی آبروگی که بچه را نمیخوام. نگرفتیم ش . گفتم باید تکلیف معلوم شه. چیه این اعصاب خوردی هر روزه

*بابای دخترک رفت مامور اورد. دخترک گریه میکرد.  دلم ریش شد

* برای گرفتن حضانت کامل رها حاضر شدم ٢٠٠ مثقال طلا و ٤٤٠ تا سکه ببخشم. توافق نامه اولیه هم امضا کردیم. بعد بابای رها زد زیرش. حالا هم داره اذیتم میکنه

*امیدوارم بتونم قوی باشم و دوری دخترک را تاب بیارم تا تکلیف کار معلوم شه. کاش دخترک آروم باشه دور از من.

 *اگه دخترک پیشم بود قصه کدو قلقله زن را براش گفته بودم. نوازشش کرده بودم و خوابش برده بود. خدایا بچه م را به تو میسپرم. مراقبش باش

*مامان بابام گفتن شبا برم پایین پیش اونا بخوابم. میگن میخوای تنهایی بمونی بالا چیکار کنی؟ راست میگند خب. من او ندارم. رها . .

*

 ..



موضوع :
تاريخ : شنبه 16 شهريور 1392 | نویسنده : مامان رها
بازدید : 308 مرتبه

سلام به دختر گلم که کلی پیشرفت کرده اما مامانی سرش شلوغ بوده و نتونسته بیاد از شیرین کاری هاش بنویسه:

اولا که الان 9 تا دندون داری: 4 تا بالا، 3 تا پایین و دو تا هم آسیاب بالا

خیلی هم دانا و باهوشی.

کلی کمک مامان میکنی. از کمک کردن تو آفتاب کردن لباسا و جمع کردنشون تا جمع کردن اسباب بازی هات و آوردن وسیله های مامانی و کنترل تلویزیون و غیره. تازه یه پتو هم از کوچیکی های مامان هست که تو عاشقشی و با خودت اینور اونور میکشی و صبحا هم که از خواب پا میشی وقتی میبینی مامان داره جمع و جور میکنه پتوی خودت را میاری میذاری سر جاش.ماچ

 تو خونه ی جدیدمون یه صندلی کوچولوی  نارنجیهم داری ، دستت میگیری و  اینور اونور میبری ش و اگه به چیزی دستت نرسه روش وایمیسی و احساس قدبلندی میکنی. تازه شبا میشینی روش و با هم تلویزیون تماشا میکنیم. 

خودت که صبحا بیدار که میشی، خونه مون را که جمع و جور کردیم، بعد از مو خوشگل کنون و صبحانه، کنترل را میاری میدستی دستم و میگی نانا که البته منظورت نی نای نای و اهنگ و رقصه عزیزم.

شیر که میخوای بخوری میگی ایش یا هم شیر . تازه اگه بی هوا هوست بگیری خودت میری شیشه آب و قوطی شیرت را میاری.

ورد زبونت هم مامانی یه. و البته آقاجی که منظورت آقاجون ه. همه ش هم تلفن را برمیداری یا موبایل من را. دست میزنی روی دکمه هاش و با آقا جون احوالپرسی میکنی و میگی آقاجی آقاجی. به دایی ها هم میگی دادی. البته 10 ماهت که بود قشنگ میگفتی دایی اما الان دوست داری بگی دادی یا هم دادا. به مامانم منم میگه عدید یا عزی که منظورت عزیز ه و البته مامانی. 

کلی هم صدای حیوانات بلد شدی. البته صدای خروس را یادت رفته. قبلا خیلی کوچیک تر از الان که بودی حدودا 10 ماهه میگفتی گوگی گوگی. اما حالا نهایتا صدای خروس را که میخوای در بیاری میگی قوقوجی یا هم آقاجی!! گنجشکه که کماکان میگه جیک جیک . اما ببعی را بالاخره بلد شدی که میگی ب ب و نه د د !!

بقیه حیوانات:

اسب: خودت را تکون میدی و پیتکو پیتکو میکنی(خیلی وقته بلدی)

ماهی: دهنت را باز و بسته میکنی

قورباغه : قوووو

سگ: آپ

کلاغ : قا آ

مرغ: قدی 

زنبور: ززز

گربه: امی

گاو: ما

خرس و شیر و حیوانات وحشی: خخخخخخ

صدای باد را هم درمیاری و میگی هو هو

وای عزیزم کلی حرف دیگه هم بلده بزنه

طوطی یعنی طوطی(اینقدر بامزه میگه که خدا میدونه)

تو تو یعنی کوکو

آ یعنی آب

نو یعنی نون

ده یعنی بده

رَ یعنی رفت

یا یعنی بیا

دوب و توب یعنی توپ

دُل یعنی گل

ما یعنی ماست

ما یعنی شامپو

ما یعنی ماشین

دِش دِش یا دِس دِس یعنی کشمش

دوش یعنی گوشت

مُ یعنی مرغ

مُ یعنی موز

دیب یعنی سیب

هو یعنی هلو

دایی  و داچی یعنی چایی

داچی یعنی دالی

آچّی یعنی کاچی

پُ یعنی پلو

اَر یعنی خرگوش 

اَر یعنی خر

اَر یعنی عروسک

دئاآ یعنی دل آرام

نی نی یعنی نی نی

دِش یعنی چشم

دَ یا د َ دَ هم که یعنی ددر و گردش و بیرون کلا

دَ یعنی دست

دَد یا دَز یعنی گز

دِی یا تِت یعنی کیک

آآآک یعنی لاک

اَ یا اَک یعنی عکس میای جلوی کامپیوتر روی صندلی میشنی و هی میگی اَک (آخه برات اسلاید حیوانات و میوه ها را دانلود کردم برات میذارم خیلی دوست داری)

با یعنی پا

اَه هم که یعنی پی پی

دیش یا جیش هم یعنی جیش

یک دو سه چهار پنج را هم به یه شیوه ی خاصی میگه

ده یعنی 10

نانی هم یعنی نازی.

نازی کردنت خیلی بامزه ست. شترق میکوبی روی پای آدم و بعد ادامه ش میدی و میگی نانی نانی. کلیدهم با عشق و محبت میای لبای کوچولوت را میچسبونی به لپ پآدم و بوس میکنی یا هم لپات را میچسبونی به لبامون و بوس میگیری

سر و مو و چشم و ابرو و دماغ و دهن و دندون و زبون و دست و پا و شکم و  ناخنات را بلدی نشون بدی.

تازه خودت میری لاک میاری و میگی برات لاک بزنم و میگی آآآک

خودت پی پی که میکنی پاخشک کن ت را برمیداری و میری در حمام وایمیسی تا بیام بشورمت هی هم میگی اه اه و سرت را تکون میدی

دیگه جونم برات بگه که سر میز نهارخوری که هستیم میری از میز بالا و بعدش هم میخوای از تاقچه بری بالا که خیلی خطرناکه و خدا رحم کنه به ما و به تو با این شیطنتات.

حالا که خونه آقاجون و اینا مستقر شدیم هرکی میاد ذوق میکنی و میگم میخوای خونه مون را بهشون نشون بدی؟ سرت را تکون میدی و اشاره میکنی بیا و بدو بدو میری بالا و خونه مون را نشون میدی.

روابطت با شایسته خاله زیاد دوستانه نیست و در عین حال که یهو بوسش کنی و نانی ش میکنی غیظت میگیره و قلدربازی در میاری. حس میکنم اونو رقیب خودت میدونی. پرنیان خاله را هم این سری نمیذاشتی حتی آب بخوره. حس میکنم احساس مالکیت میکنی روی خونه آقاجون و وقتی نی نی های کوچولو میان اینجا احساس میکنی به قلمروی تو تجاوز شده. در حالی که اینطور نیست و همه ی ما خونه آقاجون باید با هم وش و خرم باشیم عزیزم. پرنیان و نیایش و شایسته دوستان هم سن و سال تو هستند عزیزم و باید حسابی با هم دوست باشید.

چند روزه که بلد شدی قهر میکنی. کمرت را میدی عقب  و خودت را میندازی زمین و گریه و زاری. لوس لوسک منی تو.

کماکان عاشق آب بازی هستی و البته از حمام متنفری و از اول تا آخر که داردم حمامت میکنم جیغ میزنی و گریه میکنی.

راستی بلد شدی خط خطی میکنی و بیشتر از اینم که توی دفتر نقاشی ت این کار را بکنی توی دفتر و کتابای مامان مشغول این کار میشی.

دیروز با عزیز و اقاجون و دایی ها رفتیم باغ خیلی بهمون خوش گذشت. تو که همه ش در حال بازی بودی و خاک بازی البته. بعدش هم رفتیم لب میکنه کلی توی آب راه رفتی و با دستات زدی توی آب شلپ شلپ کردی و دیگه بیرون نمیومدی از آب. حسابی بهت خوش گذشت عزیزم

راستی 10 شهریور 15 ماهت تمام شد. 12م با مامانجون و مامانی رفتی بهداری. قدت 79 بود و وزنت با لباس 9350 البته بهداری معمولا وزن را زیاد نشون میده خدا را شکر که سلامتی مامان جونم

دوستت دارم دختر گلم و امیدورام باهم بهمون خیلی خوش بگذره. 

خدا را شکر میکنم که دوباره داره اخلاقت خوب میشه و از اون محیط پرتنش نجات پیدا کردیم.

من برای تو بهترین ها را خواستم همیشه و از خدا میخوام که پشتیبان همه باشه و من و تو گلم را هم تنها نذاره.



موضوع :
تاريخ : جمعه 10 خرداد 1392 | نویسنده : مامان رها
بازدید : 327 مرتبه

سلام دختر گلم

رها جانم تولدیک سالگی یت مبارک. 

 دوستت دارم؛ تو را ، بودنت را، خنده هایت را، شیطنت هایت را، کنجکاوی ها و بازیگوشی هایت را، ان 6 دندان زیبایت را، راه رفتن و دویدن ت را، حرف زدن ت را.. 

 

دوستت دارم.

برایت آرزوی سلامتی و آرامش و آسایش دارم دخترم و همینطور عمر باعزت



موضوع :
تاريخ : سه شنبه 10 ارديبهشت 1392 | نویسنده : مامان رها
بازدید : 299 مرتبه

سلام دختر گلم.

11 ماهه شدنت مبارک.

شیرین تر و آرام تر از همیشه ای. عاشق تو و لبخندهایت هستم. وقتی توی اتاق قدیمی خانه آقاجون با تو شب را صبح میکنم از احساسی عجیب لبریز میشوم. خدا را شکر که تو هستی. کاش تو هم خوشحال باشی از بودنت.

خیلی دوستت دارم و امیدوارم خدا بهترین راه را جلوی پایم بگذارد.



موضوع :
تاريخ : دوشنبه 26 فروردين 1392 | نویسنده : مامان رها
بازدید : 290 مرتبه

رها

رها جانم

دوستت دارم

دوستت دارم. بی حد. دلم میخواهد شاد باشی. دلم میخواسته برگ شدن تو را از نزدیک ببینم. اما..

نمیخواستم اینطور شود. هر کاری کردم که اینطور نشود. اما نشد. نشد. حالا 8ساعت است تو را ندیده ام. دلخوشی یم این است که تو خوش باشی. به خدا میسپارمت. فالله خیر حافظا و هو ارحم الراحمین

 

خدایا خودت کمک کن که ان بحران را به خوبی پشت سر بگذاریم. خدایا دختر دلبندم را به تو میسپارم. تو از دل من آگاهی. بد و خوب آدم های زندگی یم را به تو واگذار میکنم. هرکه آتش به زندگی من ریخت و نگذاشت آب خوش از گلویم پایین رود. کودکم را مراقبش باش.



موضوع :
تاريخ : پنجشنبه 15 فروردين 1392 | نویسنده : مامان رها
بازدید : 315 مرتبه

سلام دختر نازنینم. سلام رهای گلم

بهارت مبارک. سال نویت مبارک. ده ماهه شدنت مبارک. رویش دندان هایت مبارک(دوتا دندان پیشین مرکزی پایین). 

 

دخترم خیلی شیرین تر از قبل شده ای. بلد شده ای موشی میکنی میان خنده هایت. صدای خروس را در میآوری: میگویی گوگی گوگی گوگی(آخرین روزهای سال 91 بلد شدی). لب هایت به شیوه ی خودشان بلد شده اند بوسیدن را. این روزها به میل خودت و آگاهانه می ایستی. دست هایت را آزاد  میکنی و  چشمانت برق میزند و به تنهایی می ایستی. طولانی تر از قبل. ذوق کردن هایت را نگو. دو مدل ذوق کردن داری یکی از ته حلق و یکی از میان دهان. عاشق دالی کردن هستی و مدام دالی میکنی و میگویی دایی(به جای دالی). دای ها را هم دوست داری و هی خودت را برایشان لوس میکنی و بهشان میگویی دایی. این مدلی: دااا یییی

دخترم این را بدان که همیشه دوستت داشته ام و دوستت خواهم داشت. هرچه که بشود. دختر گلم من به خاطر تو خیلی گذشت ها کرده ام اما اوضاع بدتر شده که بهتر نشده است دلبندم. نمیتوانم اینجا به تفصیل بگویم. بزرگ که بشوی هم چیز را خواهی دانست. این را بدان که اگر روزی از تو دور بمانم و از من دور باشی تنها دلخوشی یم این خواهد بود که در آرامش بزرگ میشوی انشاالله. امیدوارم خدا عاقبت تو را بخیر کند و شاهد خوشبختی و شادمانی تو باشم.  البته که داشتن تو برای من خوشبختی است. بودنت. حضورت. خدا را به خاطر وجودت هزار بار شکر.

 

میبوسم ت و از خدا میخواهم که آخر و عاقبت مان را به خیر کند. 



موضوع :
تاريخ : شنبه 12 اسفند 1391 | نویسنده : مامان رها
بازدید : 250 مرتبه

سلام به دختر گلم که حسابی شیرین تر از قبل شده و کلی هم شیطون بلا

امروز شنبه 12 اسنده و شما پنشبه ای که گذشت 9 ماهه شدی. بله دختر گلم. شما دیگه وارد ده ماهگی شدی و حسابی داری بزرگ میشی. 5 شنبه بردمت بهداری و وزنت با لباس 8500 بود و قدت هم 70. البته وزنت درواقع 8200ه اخه یه بار لباسای زمستونت که باهاش وزن میشی را کشدم 300 گرم بود!!

هزار ماشاالله به تو دختر گلم.

 

بذار از شیرین کاری هات بگم: اول این که اویل هفته ی گذشته یه روز صبح در حالی که داشتی منو نوازش میکردی بیدار شدم و دیدم ای وای مثل آسیابان ها شدی. منم زودی بلد شدم و دیدم بله!! قوطی شیرخشکت را وا کردی و ریختی زمین و حسابی زمین را شیرخشکی کردی و کلی هم با دستات روش اسکی کردی. تازه سر و صورتت هم پر بود.. اون لحظه زودی میخواستم ترتیب تمیز شدن خونه را بدم و زودی جارو برقی آوردم و آثار جرم  را پاک کردم بعد عزیز مامانی میگفت کاش ازش فیلم میگرفتی تو اون موقعیت . اما من حواسم نبود تو اون لحظه.

یکی دیگه این که تازگیا با لباسات بازی میکنی. میری تو اتاق خودت و لباسات را به هم میریزی. جاجورابی را خالی میکنی. خلاصه هر ریخت و پاشی که از دستت بر بیاد. پریشب خیلی باحال بود داشتم لباسات را که شسته بودم میریختم توی سبد و شما در حالی که یه دستت را به تختت گرفته بودی با اون دستت پشت سر من لباسا را از تو سبد در می آوردی و میریختی وسط اتاق.

دیروز صبح که دیگه بامزه تر از همه ی اینا بود. ساعت 4:30 صبح چشم وا کردم و دیدم نیستی. صدات هم کردم و خبری ت نشد. و من اومدم سروقتت. دیدم بله سر سبد لباسات نشستی و داری لباسات را اینور و اونور میکنی. تازه همزمان  حواست به ساک خودت و  زیپ خرسی نیمه باز ش هم بودو جورابات را هم پخش و پلا کرده بودی. اصلا هم حواست به من نبود. نشون به این نشون که تا نزدیک 5:30 هم بیدار بودی و سرگرم بریز و بپاش. ماشاالله به تو نازنین دختر که روز شیطونی میکنی کم ته از خوب شبت هم میزنی تا شیطنت کنی. هزار ماشاالله

 تازه ببعی بازی را هم حسابی بلد شدی.  اینقدر ذوق میکنی میبینی میخوام نبالت بذارم. مثه ببعی یا بدو بدو دور میشی و تازه گاهی سرت را برمیگردونی و میبینی دارم بع بع میکنم و یمام دنبالت کلی ذوق میکنی و تندتر میری. گاهی ه تو میذاری دنبال من. خلاصه که خیلی خوش میگذره.

از پله ها هم بلد شدی بری بالا و خونه عزیز مامانی که میریم همه ش باید حواسم بهت باشه نری تو هال. وگرنه زودی میری کنار پاسیو و بعد هم پله ها..

عاشق دالی کردن و اتل متل و  لی لی حوضک و کلاغ پر هستی . تازه گاهی من و تو با هم بازی عمو زنجیر باف میکنیم. عاشق"موشه میاد میاد" هستی و میخوای موشه را که دست مامامنه بگیری. و همینطوری "زنبوره میگه ویز ویز". همینطور بازی های حرکتی "آب میکشم آی آب میکشم" و " من یه گلم باز میشم بسته میشم"

یکی دیگه این که تو روروئک که دوست نداری بسینی اما تازگی ها  دستت را بهش که میگیری و بلند میشی در حالی که من کنارتم و  دورادور هواتو دارم باهاش کمی تاتا میکنی

 تازه از 4شنبه بلد شدی میگم بزن قدش دستت را میاری پیش و به دستم میرسونی. باریکلا که از حالا پایه ای و میزنی قدش

دیگه این که دیروز تا حالا بلد شده ای با زبونت و دهنت صدا در میاری. مثه ناک ناک. تازه فوت هم میکنی یعنی ژستش را میگیری. به خصوص به قوت خوردن که همه ی قاشقت را اینطوری خالی میکنی.

 

نی نای نای ت هم کامل تر شده. بلد شده بودی دست هایت را تکان میدادی و همینطور پایت را حالا بندت را هم تکان میدهی و  همانطوری که نشسته ای خودت را هنگام نی نای نای جابه جا میکنی و دست هایت را هم باز و بسته میکنی.  بعضی اهنگ ها را هم بیشتر دوست داری.

 

 



موضوع :
صفحه قبل 1 2 3 4 صفحه بعد
درباره وبلاگ
آخرین مطالب
لینک دوستان
آرشیو مطالب
آمار سايت
افراد آنلاین : 1 نفر
بازديدهاي امروز : 3 نفر
بازديدهاي ديروز : 2 نفر
بازدید هفته قبل : 35 نفر
كل بازديدها : 30265 نفر
امکانات جانبی